آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سوم :
* * * * *
به عنوان کسی که مفاهیمی چون وطن، وطنپرستی، ملیت و هویت برایش اهمیت و ارزشی نداشت، حس میکردم اکنون بیش از اندازه از دیدن ساختمانهای بلند و آشنا، شنیدن صدای مردمی که هنوز هم از تمامشان بیزار بودم و استشمام هوای آلوده و پر از دود تهران هیجانزدهام.
سرم را بالا کشیده و از پشت شیشه پنجره ماشین، به دور دستها چشم دوختم. به جایی که در انتهای بیکران آسمان، رنگها بر پهنه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
عسل =زن کیوان
0سلام آوای عزیزم! شما یکی از بهترین نویسنده ها هستی از بین تمامم رمان هایی که خوندم هیچ رمانی مثل رمان های تو منو تحت تاثیر قرار نداد رمانات عالی هستن این سومین رمانی هست که دارم از تو میخونم و ازت دوتا یک درخواست داشتم :کیوان مال من باشه🙂🎀😂 فدات بشم ممنونم بابت رمان قشنگت که سرش گریه میکنم😂❤️
۱ ماه پیشAida
1مگه میشه که کسی که ۲۱ ساله ایران نیومده فقط به خاطر حرفای یه دختری که به گفته تارا بهش اعتماد نداره برگرده و بیاد؟
۲ ماه پیشترنم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ترنم
0تارا حسادت طبیعیه،منم حسودی کردم😂کیوان جان به تارا هم اینطوری عشق بورز😌
۲ ماه پیشترنم
0هرجا بری ایران هیچوقت یادت نمیره،همیشه یه تیکه از قلبت رو اونجا جا گذاشتی با تموم خاطرات خوب و بد😭✨
۲ ماه پیشترنم
0واقعا من چرا تارا و تئو رو با هم شیپ میکردم قبلا..اینارو تو دقیقه ول کنی مثل موش و گربه میپرن بهم
۲ ماه پیشمرداب
25تارا از آرام بدش میاد چون اونو یاد خودش میندازه... تارای عزیزم یادت رفته یه روزی برای توهم یه ناجی اومد؟
۶ ماه پیشWhy
1پشمام چقد قشنگ گفتی 🥲🥲واقعا نظراتتو دوست دارم و با همشون موافقم
۶ ماه پیشمرداب
0قربونت ☺️🎀 ______
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
منمم
۶ ماه پیشمرداب
0بوس بهت 🥰😍✨
۶ ماه پیشترنم
1درست گفتی واقعا،ناجی هاشم یاشار و آهی بودن که هیچ خبری ازشون نیس الان
۲ ماه پیشasrs
0خدایا شکرت ک ی داداش عین کیوان دارم 🤭 پارت بسیار زیبا بود تشکر 💜✨
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۶ ماه پیشکارا
0چرا تارا یک درصد از زاویه دید کیوان به قضیه نگاه نمیکنه ؟ از اونجایی که تئو گفت داریم چک میکنیم ادمای فرخ نباشند پس یعنی حواس کیوان قطعا به همه چیز هست و این وسط فقط تارای *** نمیخواد قبول کنه که دادااااااش هرکاری میکنه برا خودته 😭😭😭
۵ ماه پیشفاطمه
2واای گاد خوش به حالتت تا ابد حسرت یه داداش بزرگ تر تو دلم میمونهه
۳ ماه پیشالناز
1وای تارا و تئو خیلی باحالن ی لحظه به حال خم ولشون کنی مثل موش و گربه میوفتن به جون هم😂😂
۳ ماه پیشنسیم
0چه میشه یکی هم به من قرض بده؟
۴ ماه پیشMahya
0خدای من این پسر بی نقصه.برادر عالی،پارتنر عالی،رییس عالی
۴ ماه پیشکارا
0و اون لحظه ای که دم در کیوان به تارا نگاه میکرد انگار میخواست اون حسی که توی اون لحظه داره رو با چشماش به تارا توصیف کنه😭😭😭
۵ ماه پیشGOLBARG
0وای آواااا انقدر خوب و عمیق می نویسی آدم بغضش میگیره .... و انقدر زیبا توصیف میکنی آدم همراه با کاراکتر ها درد میکشه... قلبم... یعنی می گید من نمیرم واسه قلب مهربون و شکسته کایا... وای پسر کوچولو:))))
۵ ماه پیشDelava
13اینکه یه مجنون مثل کیوان نداریم و بیخیال، حتی یه داداشم مثلش نداریم 😀
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دردناک بود
۵ ماه پیشM
16دوست پسرو ولش کن حداقل یه برادر مثل کیوان نداریم...
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
داغم تازه شد
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1داغ دلم تازه شد،یه پارتنر مثل کیوان نداریم که هیچ یه برادر مثلش نداریم💔